تبليغاتX
تنهاتر از تنها
سلام

من شاید دیگه هیچ وقت به این وبلاگ نیام و بهش سر نزنم

البته شاید دیگه هیچ وقت پامو توی نت نزارم

اگه یه روزی عمری بود و دوباره اومدم حتما به دوستای خوبم سر میزنم

راستی ممنون از اونایی که توی این مدت برام نظر گذاشتن و جویای حالم بودن

برام دعا کنین که باشم و بیام

خداحافظ

+ نوشته شده در  شنبه دهم مرداد 1388ساعت 1:37  توسط دختری از شهر تنهایی  | 

 یه روز بهم گفت می خواد واسم یادگاری بنویسه! یه یادگاری که همیشه برام بمونه!!! یه خنجر برداشت  و  پرسید: آماده ای؟؟

 گفتم: واسه چی ؟؟؟ با اون می خوای چی کار کنی؟؟

 حسابی ترسیده بودم....                                                                         

 گفت: چی شد؟؟ ترسیدی؟؟ می خوام رو قلبت یادگاری بنویسم!!

 گفتم: کجا؟ رو قلبم؟؟ می تونی؟؟ دلت میاد؟؟!!!

 جوابی نداد و با تیزی خنجر ،روی قلبم نوشت:

 "دوستت دارم دیوونه!!! فراموشم نکن!!!هیچ وقت!!!!!!!"

 

 حالا اون رفته.... نمی دونم کجا؟؟ اما زخم خنجرش واسم یادگاری مونده و هر وقت که جای خالیش و   حس می کنم، بد جوری می سوزه!!

 خدایا!!! عشقم برگرده!!! من هنوزم دوستش دارم!!!!!!!

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم مرداد 1387ساعت 19:28  توسط دختری از شهر تنهایی  | 

سلام به تموم دوستای خوبم(مخصوصاجناب اقای فیلسوف تنهایی)

من که برام مهم نیست کی هستی و چرا ادرسی از خودت نمیدی

میتونی تا هروقت دلت میخوادنظر بدی خوشحالم میشم که چنین هوادارانی دارم

بازم برام نظر بزار ( اونی که فکر میکنی خودتی....(میدونی که کودوم جاندارو

 میگم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟))

حالا بازم اگه نفهمیدی که مطمئنم نمیفهمی بهم بگو تا درپست جدید بگم کودوم

حیوون قشنگی منظورمه

                 بای تا پست جدیدم (منتظرما)

                 

 

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم مرداد 1387ساعت 18:8  توسط دختری از شهر تنهایی  | 

سلام

من به دلیل مشکلات شخصی خودم توی خانواده

برای مدتی نمیام نت نمیدونم برای چه مدت شاید خیلی طول بکشه

نمیدونم تا کی نیام

اما امروز که اومدم دیدم شخص به نام فیلسوف تنهایی برای من نظر میزاره که

نمیدونم چرا ادرسی از خودش نمیده

به نظرم اشناست و ........

خواهش میکنم خودتو معرفی کن من حوصله و وقت اینجور بازی ها رو ندارم

بای بای

 

+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام تیر 1387ساعت 17:31  توسط دختری از شهر تنهایی  | 

سلام به تمام کسانی که لطف کرده و به وبلاگ من سر میزنن

 

من به دلایلی برای مدتی نمیام

اما وقتی بیام خبرتون میکنم

خداحافظ

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم تیر 1387ساعت 19:12  توسط دختری از شهر تنهایی  | 

چقدر دوست داشتم دیگران حرفهایم را بفهمند

وچقدر دوست داشتم نگاه خیس مرا درک کنند

چقدر دوست داشتم یک نفر به من بگوید

چرا اینقدر لبخندهای تو بی رنگ است

ام کسی نبود همیشه من بودم و

من و تنهایی من..

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم تیر 1387ساعت 12:34  توسط دختری از شهر تنهایی  | 

        در غروب دلتنگی قلبم در انتظار دیدار عشقم. چشم انتظار ودل بی قرار

.

        به خاطر تو  از همه فرار کردم. چون عاشقانه چشم انتظار دوست دارم رو فریاد کردم

 

       نمیدانی به خاطر تو چه رنجا کشیدم

 

      ای که از امدنت خبر ندارم میدانی که از انتظار خسته ام بیا و شام تیره را سحر کن

 

      و دل پیر شکسته ام را جوان گردان

+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم تیر 1387ساعت 13:6  توسط دختری از شهر تنهایی  | 

زندگی در گرو خاطره هاست

 

                                       خاطره ها در گرو فاصله هاست

 

                                              فاصله تلخ ترین خاطره هاست

 

اگر روزی مردم تابوتم را سیاه کنید تا همه بدانندسیاه بخت بودم...

برروی سینه ام تکه یخی بگذارید تا به جای معشوقم گریه کند...

چشمانم را باز بگذارید تا همه بدانند چشم انتظار معشوقم بودم...

                              واخر اینکه

.

.

.

...دستانم را باز بگذارید تا همه بدانند خواستم ولی نتوانستم...

                          نتوانستم....

+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم تیر 1387ساعت 12:39  توسط دختری از شهر تنهایی  | 

من به دو چيز عشق مي ورزم:

يكي تو


و ديگري وجود تو



به دو چيزاعتقاد دارم :

يكي خدا

وديگري تو



من در اين دنيا دو چيز ميخواهم :

يكي تو

وديگري خوشبختي تو



من اين دنيا را براي دو چيز ميخواهم :

يكي تو


وديگري براي با تو موندن تا هميشه

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی ام خرداد 1387ساعت 13:14  توسط دختری از شهر تنهایی  | 

زندگی چیست ؟ اگر خنده است چرا گریه میكنیم ؟ اگر گریه است چرا

خنده میكنیم ؟ اگر مر گ است چرا

 

زندگی می كنیم ؟ اگر زندگی است چرا می میریم ؟ اگه عشق است چرا

به آن نمی رسیم ؟ اگه عشق

 

 نیست چرا عاشقیم؟؟؟؟

 

2 چیز هیچ وقت از یاد آدم نمیره: دوستهای خوب و روزهای خوب

 1 چیز هم هیچ وقت از دل آدم نمیره: روزهای خوبی كه با دوستهای خوب

گذشت...!

 

شیما جان دوست دارم و امیدوارم منو ببخشی

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم خرداد 1387ساعت 17:12  توسط دختری از شهر تنهایی  | 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم خرداد 1387ساعت 12:32  توسط دختری از شهر تنهایی  | 

فقط اسمی به جا مانده از آنچه بودم و هستم

 

دلم چون دفترم خالی قلم خشكیده در دستم گره افتاده در كارم به خود كرده گرفتارم

به کودکی گفتند: عشق چیست؟ گفت :بازی

 


به نوجوانی گفتند: عشق چیست؟ گفت :رفیق بازی

 


به جوانی گفتند: عشق چیست ؟ گفت: پول وثروت

 


به پیرمردی گفتند: عشق چیست؟ گفت عمر

 


به عاشقی گفتند: عشق چیست؟ چیزی نگفت ،آهی کشید وسخت گریست...

چه كسي مي داند كه تو در پيله تنهايي خود تنهايي ؟


چه كسي مي داند كه در حسرت يك روز در فردايي ؟


پيله ات را بگشا.....

تو به اندازه يك دنيايي..........

 

مي بخشمت ....
مي بخشمت ....

بخاطر تمام خنده هايي كه از صورتم گرفتي ....

بخاطر تمام غمهايي كه بر صورتم نشاندي ....

نمي بخشمت ....

بخاطر دلي كه برايم شكستي .... ..

بخاطر احساسي كه برايم پرپر كردي .....

نمي بخشمت ....

بخاطر زخمي كه بر وجودم نشاندي .....

 بخاطر نمكي كه بر زخمم گذاردي ....

 و مي بخشمت بخاطر عشقي كه بر قلبم هك كردي

 

 

 

 

 به جز در خود فرو رفتن چه راهی پیش رو دارم رفیقان یك به یك رفتند مرا با خود رها كردند

 

 همه خود درد من بودند گمان كردم كه همدردند

 

+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم خرداد 1387ساعت 17:21  توسط دختری از شهر تنهایی  | 

 دوست، فردي هست که آهنگ قلبت رو مي دونه
و مي تونه وقتي تو کلمات رو فراموش مي کني
اونا رو واسه ات بخونه.

- گر نمي تواني بالا بري، پس سيب باش، تا با افتادنت انديشه اي بالا رود

- دقت هر كس از نوع ازدواج او معلوم مي شود.
توسكانيني

- اعتصاب چرخ دنده‌های ساعت لطمه ای به گذر زمان نمی‌زند.

- شکسپير مي گويد بدترين گناه اين است که به کسي که تو را راستگومي پندارد دروغ بگويي

- تا عاقلان راهي براي خنديدن بيابند ديوانگان هزار بار خنديده اند

- زندگی مانند رانندگي در یك دشت زیباست. سعی كن از لحظاتش بهترین استفاده رو ببری. چون در انتهای جاده تابلویی با اين عبارت نصب شده: دور زدن ممنوع!

- مهم نيست قشنگ باشی. قشنگ اینه كه مهم باشی. حتی برای یك نفر...

 

- زندگی هنر نقاشی كردن است بدون استفاده از پاك كن . سعی كن طوری زندگی كنی كه وقتی به گذشته بر می گردی نیازی به پا ك كن نداشته باشی

- خوشبختي مثل پروانه مي مونه! اگه رفتي دنبالش فرار مي كنه ولي اگر وايسادی مياد دنبالت... مي شنه رو سرت!!!
آرزوي يه دنيا پر از پروانه برات دارم.

- جان فدا کردن برای دوست چندان مشکل نیست،پیدا کردن دوستی که ارزش جان فدا کردن را داشته باشد مشکل است


+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم خرداد 1387ساعت 11:3  توسط دختری از شهر تنهایی  | 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم خرداد 1387ساعت 14:18  توسط دختری از شهر تنهایی  | 

مرد از راه چشم و زن از راه گوش به دام عشق می افتد .

دوری ، عشق را شدت می بخشد و نزدیكی ، قوت .

پیری مانع از عشق نیست . اما عشق تا حدی مانع از پیریست .

هرگز ندانستم چگونه ستایش كنم تا آنكه آموختم چگونه دوست بدارم .

عشق ناتمام می گوید : من تو را دوست دارم چون به تو نیاز دارم .

عشق تمام می گوید : من به تو نیاز دارم چون تو را دوست دارم .

در حساب عشق یك به اضافه یكی برابر است با همه چیز و دو منهای یك برابر با هیچ .

محال است عاشق باشی و عاقل .

عشق چیزی جز یافتن خویش در دیگران و شادكامی در شناخت نیست .

عشق همانند پروانه ایست كه اگر سفت بگیری له می شود و اگر سست بگیری می گریزد .

عشق چون میوه است . ممكن است خوب به نظر آید اما تا وقتی كه نرسیده آن را گاز نزن .

عشق چون ساعت شنی است . با خالی شدن مغز ، قلب پر می شود .

عشق غلبه خیال بر خرد است .

مرد به كرات عشق میورزد ، اما كم . زن به ندرت ، اما بسیار .

مردها همواره میخواهند اولین عشق یك زن باشند و زن ها دوست دارند آخرین عشق یك مرد باشند .

تنها پاداش عشق ، تجربه عاشقی است .

با عشق وشكیبائی چیزی نا ممكن نیست

مرگ از زندگی پرسید :
" این چه حكمتی است كه باعث می شود تو شیرین و من تلخ جلوه كنم ؟! "
زندگی لبخندی زد و گفت :
" دروغ هایی كه در من نهفته است و حقیقت هایی كه تو در وجودت داری !! " ...

      بهترین دوست اون دوستی كه بتونی باهاش روی یك سكو ساكت
      بنشینی و چیزی نگی و وقتی ازش دور میشی حس كنی بهترین
      گفتگوی عمرت رو داشتی.

      ما واقعاً تا چیزی را از دست ندیم، قدرش را نمی‌دونیم،
      ولی در عین حال تا وقتی كه چیزی رو دوباره بدست
      نیاریم، نمی‌دونیم چیزی را از دست دادیم.

      اینكه تمام عشقت رو به كسی بدی، تضمینی بر این نیست كه
      اون هم همین كارو بكنه پس انتظار عشق متقابل نداشته
      باش، فقط منتظر باش تا اینكه عشق آروم تو قلبش رشد كنه
      و اگه اینطور نشد، خوشحال باش كه توی دل تو رشد كرده.

      در یك دقیقه میشه یك نفر رو خرد كرد، در یك ساعت میشه
      كسی را دوست داشت و در یك روز میشه عاشق شد ولی یك عمر
      طول میكشه تا كسی رو فراموش كرد.

      دنبال نگاه‌ها نرو، چون میتونن گولت بزنن، دنبال
      دارایی نرو چون كم‌كم افول می‌كنه دنبال كسی برو كه
      باعث بشه لبخند بزنی چون فقط با یك لبخند میشه یه روز
      تیره را روشن كرد. كسی را پیدا كن كه تو را شاد كنه.

      دقایقی توی زندگی هستن كه دلت برای كسی اونقدر تنگ
      میشه كه میخوای اونو را از رویات بیرون بكشی و توی
      دنیای واقعی بغلش كنی.

      رویایی رو ببین كه میخوای. جایی برو كه دوست داری.
      چیزی باش كه میخوای باشی. چون فقط یك جون داری و یك
      شانس برای اینكه هر چی دوست داری انجام بدی.

      آرزو می‌كنم به اندازه كافی شادی داشته باشی تا خوش
      باشی، به اندازه كافی بكوشی تا قوی باشی، به اندازه
      كافی اندوه داشته باشی تا یك انسان باقی بمونی و به
      اندازه كافی امید تا خوشحال بمونی.

      همیشه خودتو جای دیگران بگذار، اگر حس میكنی چیزی
      ناراحتت میكنه، احتمالاً دیگران را آزار میده.

      شادترین افراد لزوماً بهترین چیزها رو ندارن، اونا فقط
      از اونچه تو راهشون هست بهترین استفاده رو میبرن.

      شادی برای اونایی كه گریه می‌كنن و یا صدمه می‌بینن
      زنده است. برای اونایی كه دنبالش میگردن و اونایی كه
      امتحانش كردن. چون فقط اینها هستن كه اهمیت دیگران رو
      تو زندگیشون میفهمن.

      عشق با یك لبخند شروع میشه، با یك بوسه رشد میكنه و با
      یك اشك تموم میشه. روشنترین آینده همیشه روی گذشته
      فراموش شده، شكل میگیره. نمیشه تا وقتی كه دردها و
      رنجها را دور نریختی، توی زندگی به درستی پیش بری.

      وقتی به دنیا اومدی، تو تنها كسی بودی كه گریه می‌كردی
      و بقیه می‌خندیدن. سعی كن یه جوری زندگی كنی كه وقتی
      رفتی، تنها تو بخندی و بقیه گریه كنن.

      لطفاً این متن رو به اونایی كه براتون ارزش دارن
      بفرستین. برای اونایی كه زندگی شما رو لمس كردن.
      اونایی كه وقتی احتیاج داشتین، باعث شدن بخندین.
      اونایی كه باعث شدن وقتی ناراحت بودین، سمت روشن
      واقعیتها رو ببینین. اونایی كه شما میخواید بدونن كه
      شما قدر دوستی با اونا رو میدونین. اگه این كار را
      نكنین، خوب براتون اتفاقی بدی نمی‌افته ولی تنها شانس
      روشن كردن روز یك دوست با یك نامه رو از خودتون
      گرفتین.

       

       

       

      خدايا كمكم كن...

      + نوشته شده در  سه شنبه هفتم خرداد 1387ساعت 13:54  توسط دختری از شهر تنهایی  | 

       طناب ) Rope The


      داستان را در دلتان با صدای بلند و با توجه بخوانید. مطمئنا تا سال ها آن را در خاطر

      خواهید داشت.


      داستان درباره یك كوهنورد است كه می خواست از بلندترین كوه ها بالا برود او پس از

       سال ها آماده

      سازی، ماجراجویی خود را آغاز كرد ولی از آنجا كه افتخار این كار را فقط برای خود

       می خواست، تصمیم گرفت تنها از كوه بالا برود.


      او سفرش را زمانی آغاز كرد كه هوا رفته رفته رو به تاریكی میرفت ولی قهرمان ما به جای آنكه چادر بزند

      و شب را زیر چادر به شب برساند، به صعودش ادامه داد تا این كه هوا كاملاٌ تاریك شد.


      به جز تاریكی هیچ چیز دیده نمیشد سیاهی شب همه جا را پوشانده بود و مرد نمیتوانست چیزی ببیند

      حتی ماه وستاره ها پشت انبوهی از ابر پنهان شده بودند .پ كوهنورد همانطور كه داشت بالا میرفت، در

       حالی كه چیزی به فتح قله نمانده بود، ناگهان پایش لیز خورد و با سرعت هر چه تمامتر سقوط كرد.

      .
      سقوط همچنان ادامه داشت و او در آن لحظات سرشار از هراس، تمامی خاطرات خوب و بد زندگیاش را

      به یاد میآورد. داشت فكر میكرد چقدر به مرگ نزدیك شده است كه ناگهان احساس كرد طناب به دور

      كمرش حلقه خورده و وسط زمین و هوا مانده است.


      حلقه شدن طناب به دور بدنش مانع از سقوط كاملش شده بود. در آن لحظات سنگین سكوت، چارهای

       نداشت جز اینكه فریاد بزند:


      “خدایا كمكم كن”. ناگهان صدایی از دل آسمان پاسخ داد از من چه میخواهی ؟ - نجاتم بده.


      - واقعاٌ فكر میكنی میتوانم نجاتت دهم.


      - البته تو تنها كسی هستی كه میتوانی مرا نجات دهی.


      - پس آن طناب دور كمرت را ببر


      برای یك لحظه سكوت عمیقی همه جا را فرا گرفت و مرد تصمیم گرفت با تمام توان به طناب بچسبد و آن

       را رها نكند.


      روز بعد، گروه نجات آمدند و جسد منجمد شده یك كوهنورد را پیدا كردند كه طنابی به دور كمرش حلقه

      شده بود در حالیكه تنها یك متر با زمین فاصله داشت!!


      و شما؟ شما تا چه حد به طناب زندگی خود چسبیده اید؟ آیا تا به حال شده كه طناب را رها كرده

      باشید؟


      هیچگاه به پیامهایی كه از جانب خدا برایتان فرستاده میشود شك نكنید.


      هیچگاه نگویید كه خداوند فراموشتان كرده یا رهایتان كرده است.


      هیچگاه تصور نكنید كه او از شما مراقبت نمیكند و به یاد داشته باشید خدا همواره مراقب شماست.



       

      + نوشته شده در  سه شنبه هفتم خرداد 1387ساعت 13:44  توسط دختری از شهر تنهایی  | 

      از كسي كه دوستش داري ساده دست نكش شايد ديگه هيچ كس رو مثل اون دوست نداشته باشي .
       
      از كسي هم كه دوستت داره بي تفاوت عبور نكن چون شايد هيچ وقت
       
      هيچ كس تو رو مثل اون دوست
       
      نداشته باشه...
       

      یه روز عشق و فضولی و حسادت و دیونگی با هم قایم موشک بازی می

       

       کردن بعد فضولی حسادت رو پیدا می کنه حسادت از روی حسودیش به

       دیونگی میگه عشق پشت گل سرخ قایم شده دیونگی خاری رو بر می

       داره و به طرف عشق پرتاب میکنه و عشق برای همیشه کور میشه

       دیونگی قول میده تا اخر عمرش پیش عشق بمونه و تنهاش نذاره و قول

       میده جای چشم های عشق باشه برای همینه هرکی عاشق میشه

       دیونست...

       

      ميدوني وقتي خدا داشت بدرقه ات مي كرد بهت چي گفت ؟جايي كه
       
       ميري مردمي داره كه مي شكننت نكنه غصه بخوري من همه جا باهاتم .
       
       تو تنها نيستي . توكوله بارت عشق ميزارم كه بگذري، قلب ميزارم كه جا
       
      بدي، اشك ميدم كه همراهيت كنه، ومرگ كه بدوني برميگردي پيشم
       
       

       

       
      + نوشته شده در  یکشنبه پنجم خرداد 1387ساعت 19:44  توسط دختری از شهر تنهایی  | 

      + نوشته شده در  یکشنبه پنجم خرداد 1387ساعت 19:5  توسط دختری از شهر تنهایی  | 

       

      اره خدا هست...

       

      + نوشته شده در  یکشنبه پنجم خرداد 1387ساعت 13:39  توسط دختری از شهر تنهایی  | 

      این عجیب است که چگونه یک نوزاد می تواند در محیط

       

      تنگ شکم مادر زندگی کند و عجیب تر این که

       

       

       

       چرا بسیاری از افراد بالغ در این دنیای بی پهنا نمی

       

      توانند زندگی کنند و دست به خود کشی می زنند.

      + نوشته شده در  یکشنبه پنجم خرداد 1387ساعت 13:28  توسط دختری از شهر تنهایی  | 

      آموخته ام

       


      چیزهای كم اهمیت را تشخیص دهم و سپس آن

       

      هارانادیده بگیرم.

       



      آموخته ام

       


      كه باخت در یك نبرد كوچك را به قصد برد در یك جنگ

      بزرگ بپذیرم .

      آموخته ام

       


      زندگی را از طبیعت بیاموزم ، چون بید متواضع باشم ،

       

      چون سرو ، راست قامت‌‌، مثل صنوبر ، صبور ، مثل

       

       بلوط مقاوم ، مثل رود ،روان ، مثل خورشید با سخاوت و

       

      مثل ابر با كرامت باشم .



      آموخته ام

       


      كه اگر مایلم پیام عشق را بشنوم ، خود نیز بایستی آن

       

      را ارسال كنم .

       



      آموخته ام

       


      ثروتمند كسی نیست كه بیشترین ها را دارد ، بلكه كسی است كه به كمترین ها نیاز دارد.

       



      آموخته ام

       


      دو نفر می توانند با هم به یك نقطه نگاه كنند ولی آنرا متفاوت ببنند.

       



      آموخته ام

       

       
      كافی نیست فقط دیگران را ببخشیم ، بلكه گاهی خود را نیز باید ببخشیم .

       

       

      + نوشته شده در  یکشنبه پنجم خرداد 1387ساعت 13:21  توسط دختری از شهر تنهایی  | 

      دختر جوانی چند روز قبل از عروسی آبله سختی گرفت و بستری شد. نامزد وی به عیادتش رفت و در

       

      میان صحبتهایش از درد چشم خود نالید. بیماری زن شدت گرفت و آبله تمام صورتش را پوشاند. مرد

       

      جوان عصازنان به عیادت نامزدش میرفت و از درد چشم مینالید. موعد عروسی فرا رسید. زن نگران صورت

       

       خود که آبله آنرا از شکل انداخته بود و شوهر هم که کور شده بود. مردم میگفتند چه خوب عروس نازیبا

       

      همان بهتر که شوهرش نابینا باشد. 20 سال بعد از ازدواج زن از دنیا رفت، مرد عصایش را کنار گذاشت و

       

      چشمانش را گشود. همه تعجب کردند. مرد گفت: "من کاری جز شرط عشق را به جا نیاوردم".

       

      + نوشته شده در  یکشنبه پنجم خرداد 1387ساعت 13:19  توسط دختری از شهر تنهایی  | 

      + نوشته شده در  جمعه سوم خرداد 1387ساعت 21:43  توسط دختری از شهر تنهایی  | 

      سلام

      من این وبلاگ رو تازه راه اندازی کردم و قصدم از

       

      تنظیمش جمع اوری مطالب قشنگه كه شايد از اين راه بتونم كمي خودمو پيدا كنم

      بتونم مثل سابق شاد و خوشحال باشم البته شايد.........

      كمكم كنيد................

      + نوشته شده در  جمعه سوم خرداد 1387ساعت 21:30  توسط دختری از شهر تنهایی  |